سنگ قصه ما وقتی دید همه جا زدند ناراحت شد و تصمیم گرفت خودش دست به كار بشه. بقیه بهش گفتند: تو از همه ما بهتر هستی اگه این كار را كنی حتما آنقدر زخمی میشوی كه شاید تا آخر عمرت نتوانی مسابقه بدی! سنگ قصه ما به همه اینها فكر كرد ولی اون بهترین دوستش بود! سرانجام تصمیم خودش را گرفت و رفت سراغ سنگ سیاه. وقتی سنگ سیاه او را دید خیلی خوشحال شد چون میدانست كه دوستش او را تنها نمی گذارد و حتما كمكش میكند! سنگ قصه ما به دوستش گفت باید آنقدر خودم را به تو بزنم تا از اینجا نجاتت بدم. سنگ سیاه قبول كرد. یك بار با سرعت خودش را به سنگ سیاه زد ولی نشد! دو بار زد نشد بار سوم وقتی خود را زد احساس كرد قسمتی از وجودش را از دست داده! متوجه شد كه قسمتی از بدنش شكسته ولی نمی شد دست از كار كشید.