آنقدر خودش را به سنگ سیاه زد تا بالاخره او را از داخل چاله بیرون آورد . ولی متاسفانه خودش داخل چاله گیر افتاد! وقتی سنگ سیاه این حالت را دید شروع كرد به كمك كردن ولی كاری از دست برنیامد. لذا رفت بقیه دوستانش را آورد ولی هیچكدام از آنها حاضر نشدند كمكش كنند. خلاصه اینكه سنگ قصه ما در چاله گیر افتاد و راهی برای آزادی اش پیدا نشد. تنها دلخوشی او این بود كه سنگ سیاه هر روز به دیدنش میآمد و باهاش صحبت میكرد. ولی این هم زیاد طول نكشید. كم كم سنگ سیاه حالا كه به خاطر ضربه هایی كه وقتی در چاله بود بهش خورده شده بود كاملا صاف و گرد شده بود دوستان زیادی پیدا كرد و این مسئله باعث شد كمتر به دوست قدیمی اش كه جانش را به خاطر او به خطر انداخته بود توجه كند. دیگر هر روز سراغش نمی آمد گاهی اوقات در هفته فقط دو یا سه بار می آمد آنهم فقط شروع میكرد از خودش تعریف كردن كه چقدر سرعتش زیاد شده و ... . این بار یك ماه از آخرین باری كه پیش سنگ آمده بود می گذشت شاید هم بیشتر ولی چرا از او خبری نبود؟ سنگ قصه ما شب و روز انتظار میكشید تا با دوست قدیمی اش صحبت و درد دل كند ولی ... . بعد از چند ماه انتظار صدای آشنایی شنید بله درست شنیده بود صدای دوست قدیمی اش بود كه با چند نفر صحبت میكرد. سنگ سیاه در حالیكه از فاصله نسبتا دور با سایر دوستانش رد میشد گفت: بچه ها ببینید من چند ماه قبل از همه عقب می ماندم ولی الان میبینید كه همیشه اول هستم. سنگ باید اراده داشته باشه و هر روز بیشتر پیشرفت كنه! من قبلا یك دوست داشتم كه همیشه اول بود ولی الان اگر كمی آنطرف تر بروید میبینید چه بلایی سرش آمده. حالا میفهمم كه چرا از قدیم گفتند هر كسی را بهر كاری ساختند! اون حتما لیاقت اول بودن را نداشته و الا به این روز نمی افتاد. هر چیزی لیاقت میخواهد. شنیدن این حرف ها از زبان بهترین دوستش برای سنگ اول باوركردنی نبود ولی بعد متوجه شد درست شنیده و از شدت ناراحتی شروع كرد به گریه كردن ولی برای اینكه دیگران متوجه نشوند آهسته گریه میكرد. آنقدر گریه كرد كه بیهوش شد.