به نام خدا وقتی كه به هوش آمد همه جا تاریك بود هم شب بود و هم هوا ابری و باران هم كم كم شروع به باریدن كرده بود. تا به خودش آمد به یاد حرفهای سنگ سیاه افتاد و همچنان كه اشك از دیدگانش می ریخت به روزهایی كه با او داشت و به كمك هایی كه به او كرده بود فكر میكرد. بارها خودش را به خاطر سنگ سیاه در معرض ملامت دیگران گذاشته بود و بارها از چیزهای زیادی كه دوست داشت به خاطر او گذشته بود. وقتی به آن خاطره ها و آن حرفهایی كه سنگ سیاه عاقبت نثارش كرده بود فكر میكرد قلبش می شكست و قطره های اشك از چشمانش سرازیر میشد. آنقدر به فكر فرو رفته بود كه اصلا حواسش نبود باران لحظه به لحظه شدت میگیرد. میخواست خودش را از این زندگی راحت كند بنابراین تصمیم گرفت خود را از بالای كوه به پایین پرت كند ولی متوجه شد كه تقریبا تمام بدنش در چاله گیر كرده و هیچ راه گریزی ندارد. ناراحت و ناامید شد. از نامردی دوستان و از سختی روزگار نمی دانست به چه كسی پناه ببرد. در این لحظه نوری در قلبش تابید و احساس عجیبی او را به سوی پناه بی پناهان و خدای عالمیان سوق داد. پس شكایت و درد دل خودش را پیش خدا برد و شروع كرد با خدا صحبت كردن. درحالیكه اشك می ریخت و بغض گلویش را گرفته بود با خدا درد دل میكرد و از نامردی های دوستانش شكایت میكرد.