به نام یاری كه در سختی بیشتر احساس میشود! باران لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد تا آنكه روی زمین سیل جاری شد. سیل از بالا به طرف سنگ می آمد و به شدت به او اصابت میكرد ولی این ضربه ها در مقابل زخم هایی كه در دل داشت هیچ بود. سیل همچنان به بدن پر از زخمش كه نشان از فداكاری سنگ بود میخورد و آهسته آهسته او را با ضربه هایش از چاله خارج میكرد. سنگ بدون اینكه متوجه این قضیه شود با خود فكر كرد كه حتی خدا هم میخواهد او را اذیت كند بنابراین هرچه بر ضربه های سیل افزوده میشد بیشتر احساس تنهایی میكرد. نا امید از همه جا حتی از خدا شده بود كه فریاد زد خدایا دیگر طاقت ندارم مرا از این دنیا بگیر!:'( ناگهان سنگ از چاله خارج شد و همراه آب به سرعت به طرف پرتگاه لبه كوه رانده شد. یك لحظه چیزی از خاطرش به سرعت عبور كرد! او قبلا شنیده بود كه هركس از این پرتگاه پایین افتاده دیگر زنده نمانده چون اولا در فاصله نوك قله تا دامنه آن آنقدر ضربه میخورد كه تكه تكه میشود و ثانیا در دامنه كوه رودی جریان دارد كه هرچه از كوه بیافتد را با خود میبرد. بنابراین خوشحال شد كه تا چند لحظه دیگر از تمام مصیبت های این دنیا راحت میشود. پس هیچ مقاومتی نكرد و خود را به آغوش مرگ سپرد.