به نام كسی كه حتی سیلی اش هم حكمت است! با سرعت به لبه پرتگاه نزدیك شد و همراه آب و چیزهای دیگر به پایین سقوط كرد. حتی در مسیر سقوط هم فكر خیانت بهترین دوستش او را آزار میداد و قلبش را زخم میزد . در همین فكرها بود كه احساس درد شدیدی كرد متوجه شد یك قطعه سنگ نوك تیز از قسمت نوكش مثل خنجر وارد قسمتی از بدن او كه به خاطر ضربه زدن به سنگ سیاه شكسته بود شده و این هم بر دیگر دردهایش اضافه میكرد. این پایان قضیه نبود زیرا لحظه به لحظه سنگ های نوك تیزی بودند كه وقتی روی آنها سقوط میكرد مثل خنجر در قسمتی از بدنش فرو میرفت. سنگ ها قسمت های شكسته بدن او را پر میكردند و قسمتی هم اضافه میماند و سنگ های بعدی قسمت هایی كه توسط سنگ های اولیه درست شده بود را پر میكردند و همین طور پیش می رفت تا سنگ لحظه به لحظه بزرگتر میشد. وقتی به نزدیكی های دامنه كوه رسید سنگ از اینكه تا حالا زنده بود ناراحت شد ولی وقتی رودخانه را از دور دید خوشحال شد كه یك شانس دیگر برای مرگ مانده. همچنان كه از كوه پایین سقوط میكرد خودش هم سرعت گرفت تا زودتر به رودخانه برسد و خیلی زود به رودخانه رسید. احساس كرد كه این آخرین لحظه زندگی اش است ولی یك لحظه متوجه شد در لبه رودخانه به سنگ بزرگی برخورد كرده و به آسمان پرتاب شد. دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش آمد اطرافش سنگ های بزرگی را دید كه به او خیره شده بودند. قبل از آنكه حرفی بزند یك سنگ عظیم الجثه جلو آمد و گفت: به سرزمین عشق و وفا و جوانمردی خوش آمدی! بلند شد و تا اطراف را نگاه كند كه متوجه شد سنگ های دیگر كوچك شدند وقتی حواسش را جمع كرد فهمید كه او خیلی بزرگ شده آنچنان بزرگ كه درختان تقریبا هم اندازه او بودند. به اطرافش نگاه كرد و سرزمین سبز و خرمی را دید كه هرآنچه دوست می داشت در آن دیده میشد و چیزهایی هم بود كه فقط در قصه ها شنیده بود. آری او به خاطر بزرگی جثه اش كه آنهم به خاطر وجود زخم های بدنش بود وقتی به سنگ بزرگ برخورد كرده بود چون سرعت فوق العاده ای هم گرفته بود به سلامت از بالای رودخانه به آنطرفش پرتاب شده بود و حالا در سرزمینی پا گذاشته بود كه همگی قصه ای مشابه قصه ی او داشتند!. همه مهربان همه باوفا همه چیز زیبا بود و این است عاقبت فداكاری. پایان ***** تقدیم به كسی كه وقتی همه تنهایم گذاشتند بیشتر خودش را نزدیك كرد نویسنده: علیرضا علیزاده(ققنوس)