بسم الله
یک روز دلی در پی دلدار بودم
یک روز غمی در پی غمخوار بودم
روزی بر سر سجاده ی عشق
منتظر معجزه یار بودم
یک شب یکی آمد اندر دل من
آنروز ندانستم که دیوانه یا هوشیار بودم؟
خوشحال از اینکه آمد به برم
آنکه یک عمر به شوقش چشم به در و دیوار بودم
چندی گذشت و من فهمیدم
بازیگری لایق در دست بی رحم آن یار بودم
من که پیش احدی سر خم نمیکردم
دیدم که چگونه پیشش ذلیل و خوار بودم
گفتا راست به راست رفتم ، گفتا چپ به چپ دویدم
گویی منِ اسب چموش نزد او با زین و افسار بودم
روزی به خود آمدم که ای غافل، بین!
این همه مدت است که من سر کار بودم 
آن هم برفت و من ماندم و دل
دل داند که آنروز در چه احوال بودم
دیگری آمد یکی بهتر ز او
کس نداند که چقدر خوشحال بودم
این یکی بهتر ز آن از هر نظر
لیک قصه کوتاه ..... باز هم سرکار بودم
رفتند یاران قدیم و من مانده ام به جا
با دلی که که هیچ کس نداند دردش را جز خودم
عهد بسته بودم با دلم که نشوم یار این و آن
لیکن چندی نگذشت که دیدم شکار شده ام
این بار به دست مهربان تر از همه
یکی که دلش شکسته بود مثل خودم
چند روزی به عیش و نوش گذشت روزگار ما
ولی باز بدیدم که تکرار بوده ام
بعد از کلی تفکر و دیدِ ماجرا
فهمیدم دلیل این همه رنج و زجر و آه
دلیلش نه هوس بود نه بد دلی
دلیلش این بود که ساده و غمخوار بوده ام 
توبه توبه من دیگر نمیشوم عاشق 
این را چاپ کرده و مهر بر دیوار کرده ام
سینه ام گشته گنجینه ی رازهای تلخ
دیگر نمیدانم چه هستم و یا آنکه چه بوده ام؟
لیک فقط همین دانم و نیست بیش از این
از نصف شب تا کنون منتظر زنگ آخرین یار بوده ام .



ققنوس